المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

700

مروج الذهب ( فارسى )

مهاجران و انصار رسيد و عمار در مسجد به پا خاست و گفت « اى گروه قريش اين كار را از خاندان پيمبر خود برون برديد و يك بار اينجا و يك بار آنجا نهاديد و بيم دارم همانطور كه شما آن را از اهلش گرفتيد و بنا اهل سپرديد خدا نيز آن را از شما بگيرد » پس از آن مقداد برخاست و گفت « هيچكس مانند اهل اين خاندان از پس پيمبر آزار نديد » عبد الرحمن بن عوف به دو گفت « اى مقداد اين به تو چه مربوط است » گفت « به خدا من آنها را دوست ميدارم براى آنكه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم دوستشان ميداشت كه حق با آنهاست و از آنهاست اى عبد الرحمن از قريش تعجب ميكنم كه بخاطر اين خاندان به مردم فخر ميفروشند ولى قدرت پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم را از پس او از خاندانش گرفتند به خدا اى عبد الرحمن اگر بر ضد قريش يارانى داشتم با آنها جنگ ميكردم همانطور كه روز بدر همراه پيمبر عليه الصلاة و السلام با آنها جنگيدم » و ميان آنها سخنان بسيار رد و بدل شد كه در كتاب اخبار الزمان ضمن اخبار شورى و خانه آورده‌ايم . و چون سال سى و پنجم در آمد مالك ابن حارث نخعى با دويست كس از كوفه و حكيم بن جبله عبدى با صد كس از اهل بصره بيامدند از مصر نيز سيصد كس آمدند كه سالارشان عبد الرحمن بن عديس بلوى بود واقدى و ديگر مؤلفان سيرت گفته‌اند وى از جمله كسانى بود كه زير شجره حديبيه بيعت كرده بود كسان ديگرى نيز از آنها كه مقيم مصر بودند چون عمرو بن حمق خزاعى و سعد - بن مروان تجيبى آمده بودند محمد بن ابى بكر نيز همراه آنها بود وى در مصر سخن گفته و بعلتى كه نقل آن بدرازا ميكشد و موجب آن مروان حكم بود مردم را بر ضد عثمان تحريك كرده بود و همگان در محلى كه بنام ذى خشب معروفست فرود آمدند و چون عثمان از فرود آمدن آنها خبر يافت كس فرستاد و على را بخواست و از او خواست كه پيش آنها رود و هر چه ميخواهند از عدالت و خوش رفتارى تعهد كند . على بنزد آنها رفت و گفتگوى بسيار در ميانه رفت كه گفته او را پذيرفتند